مرتضى مطهرى
86
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
مسئله كه ما در اجتماع ، اساس را - و به قول خود آنها زيربنا را - اقتصاد بدانيم ؟ آيا ميان اينها ارتباطى هست ؟ يا نه ، اين نظريهاى است جدا از آن نظريات ؟ خير ، ارتباط دارد . اينها به قول خودشان از نظر فلسفى تئوريشان تئورى مادى است : « ماترياليسم » يعنى اصالت ماده و اينكه روح و معنا جز خصلتى از ماده و جز يك امر تابع و طفيلى از ماده در طبيعت چيز ديگرى نيست . اين ، تئورى فلسفى آنهاست و اصول چهارگانهء ديالكتيك را اصول منطقى مىشمارند يعنى مربوط به طرز تفكر و متد فكر مىدانند ، و ماترياليسم ديالكتيك يعنى تئورى فلسفى براساس منطق و بينش ديالكتيك . در اين صورت وقتى كه ما وارد فلسفهء اجتماع مىشويم تئورى فلسفى ما در [ بارهء ] اجتماع چه خواهد بود ؟ ماترياليسم اجتماعى يا ماترياليسم تاريخى يعنى اصالت ماده در تاريخ و جامعه ؛ يعنى اگر آن تئورى فلسفى بخواهد در اجتماع پياده شود ناچار فلسفهء ما در اجتماع مىشود فلسفهء مادى كه اسمش ماترياليسم تاريخى يا ماديت تاريخى است ، يعنى اصالت ماده در اجتماع ؛ يعنى همچنان كه در طبيعت ، فكر و روح و معنا اصالت ندارند ، تابع و طفيلى ماده هستند و بلكه خودشان هم در حقيقت مادى و شكلى از ماده هستند ، در جامعه نيز كه برخى جنبههاى مادى خالص دارد كه همان توليد و توزيع باشد و برخى جنبههاى معنوى دارد كه عبارت از فلسفهء حاكم بر جامعه ، دين ، هنر ، اخلاق و قانون است ناچار اين فلسفه مىگويد اينها صد درصد تابع و طفيلى بنيهء مادى جامعه است . پس جامعه يك اندام مادى دارد كه اقتصاد است ، و يك كيفيات روحى دارد كه عبارت است از دين و فلسفه و اخلاق و قانون و هنر و غيره . همينطور كه ما در طبيعت ، روح و فكر و معنا را تابع مىدانيم ، اينجا هم قهراً بايد دين و فلسفه و اخلاق و غيره را تابع بدانيم . آنگاه منطق ديالكتيك همينطور كه در طبيعت پياده مىشود ، قهراً در اقتصاد هم پياده مىشود . پس اين يك امر تصادفى نيست كه اينها آمدهاند در اجتماع قائل به اصالت اقتصاد شدهاند ، بلكه همان گسترش دادن ماترياليسم در اقتصاد است ؛ چون از نظر اينها جامعه نيز اندامى دارد و فكرى و روحى ، مادهاى دارد و معنايى . آن كه در طبيعت ماده را اصل مىداند و معنا را فرع ، قهراً در جامعه هم خواه ناخواه بايد ماده را اصل بداند و معنا را فرع . در اينجا ويل دورانت مسألهاى را ذكر كرده كه من خيال مىكنم [ بى جهت آن را به ماركس نسبت داده است ] چون اينها واقعيت كه نيست ؛ او به صورت يك داستان آورده . قسمتى از آن را خيال مىكنم بىجهت به ماركس نسبت داده است . اينها به ماركسيسم مربوط نيست ، به همان اصالت مادهاى كه شامل سرمايه دارى هم باشد مربوط مىشود . آن مسئله ، مسئلهء قدرت است و آن اين است كه تحولاتى كه در جامعهها پيدا شده در اثر قدرت پيدا شده و قدرت از ثروت پيدا